خرید بک لینک
hi again. it is me after a long time, here..  in the english class and the family are talking about the future of my sister and they said they won't make my sister to do any thing but they do. actuly my father. i want to be an artist in the future but it almost is imposible. we have math exame tomarrow and i do not feel really good about it. you know,i am not really good at this moment.. becouse..... i really do not know  why? it is a bit hot and the cold at the same time.i have been watching a movies that i shouldn't watch these days, so i am not really happy. and it makes me really angry that my body shakes. and you know i was under the prusser so i had to write. everyone is busy it dosn't depend on me, so i have to make myself stay on my own feet. and now at the moment i have to stay in my own way, couninue to be with my self. so, after a writing with a lot of dictation mistakes. and i do not feel really good.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

سلام. دلم میخواست با مردم درمورد خودم صحبت کنم تا ادم برام پیدا شه توی 7کاپ -جایی که خودمو خالی میکنم- اومدم اینجا بنویسم بعد از مدتها. حس میکنم دیگه 7 کاپ اونطور که باید کار نمیکنه برای همین من دارم اینجا تایپ میکنم و حتی دنبال یه پلتفرم جدید گشتم ولی در حدی داغونم که حوصله خوندنشون رو ندارم ... اصلا افتضاح. ینی نمیدونم چجوری بگم. سرم درد میکنه و صداها همینطوری خیلی رو مخمن و من دلم میخواد هرکی که داره حرف میزنه خفه بشه و من برای مدتی در سکوت فرو برم.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

امروز واقعا کلافم و دستام درد میکنن نمیدونم اصولا چرا باید این اتفاق بیوفته. ولی اینکه دارم فیلم مورد علاقم رو ببینم خیلی باحاله و خفن ولی یه جوریه. یه جور خاصیه. خب الان دیگه نمیدونم برم به فیلمم برسم. 


برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

I don't know about the other people but we are so sweet together, god help us to save this love!

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

سلام خداجونم.

امروز باهاش درمورد بچه حرف زدم چون من عاشق بچه هام. ینی میشه یه روزی بشه که من و اون باهم با یه بچه زندگی کنیم؟؟ تویه خونه بالکن دار؟؟؟

میشه بقیه به جای ضربه زدن، ازمون حمایت کنن؟؟

چی میشه آرزو ها حقیقی بشن؟! لطفا لطفا لطفا. خواهش میکنم یه نظر به ما بکن و آرزو های مارو بپذیر!

یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹ | 0:26 | RM |

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

نمیدونه، خب نفهمه دیگه. نمیفهمه من بهترین وجهم رو بهش نشون میدم، و هیچ بقیه ای وجود نداره. خب بفرما این نهایت منه. دیگه نمیدونم چیکار کنم. اه!

یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ | 22:50 | RM |

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

من در برابر خودم مظلوم واقع شدم. من در برابر خودم شکست خوردم. و این چیزیه که نمیتونم باهاش مبارزه کنم. الان میفهمم بچگی چیکار کردم مثل یه شخص سوم میشینم و بعضی وقتا به اون موقع ها نگاه میکنم. کارهایی که با خودم کردم و هدفم از اونا وحشتناکه نمیتونم

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

چرا اینقدر اذیتم میکنید؟. من چیکارتون کردن اخه؟ همتون به نحوی دارین بهم ضربه میزنین. اخه چرا مگه من باهاتون چیکار کردم؟

تمومش کنید من نمیتونم. لطفا. من میترسم. بسه. خدایا تو ولم نکن !

سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۹ | 20:37 | RM |

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

اولین و اخرین ادیتی که واس ویکوک زدم. اینجا میذارم که بمونه.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

یکم درد و دل که بد نیست نه؟؟! آه. چرا ناامید شدم از همه چی و همه کس؟؟ دارم ادامه میدم ها، ولی یه ناامیدی خاصی در من بوجود اومده اینکه دیگه به کسی اعتماد ندارم به حرفاشون به خنده هاشون به گریه هاشون! این یه تظاهره نه ؟؟! تظاهر به بودن در حالتی که د

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 12:18

صفحه بندی